تبليغاتX
عشق دیوانه سی


عشق دیوانه سی

عشقین کی قراریندا وفا اولمایاجاقمیش" بیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری

 

 

همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزم

آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ،

بنشینی بر روی پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم

کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ،

تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ،  

تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند!

ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام  

چقدر سوت و کور است !؟

نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ،

نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است

هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو،

بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت،  

به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت

هستم تا هستی در این دنیای خاموش ،

نمیشوی ، حتی یک لحظه نیز از یاد من فراموش!

ندیدم تا به حال عشق و صداقت را جز از دل تو،

ندیدم تا به حال مهربانی و وفا را جز از قلب مهربان تو،

ندیدم یک قلب پاک را جز قلب درخشان تو تا به حال،

بیا تا ثابت کنیم به همه معنای یک عشق ماندگار!

برمیگردیم به سر خط ، دلتنگی مرا دیوانه میکند تا آخر خط ،

گفتم تا گفته باشم درد دلم را به تو ، یکی که بیشتر نیست در این دنیا دیوانه ی تو! 

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت توسط مهرداد| |

 

کلافه و بی قرارم ، خبری از گذر زمان ندارم !

دستهایم میلرزد ، اینک روز است یا شب ، این را هم نمی دانم

تنها دردی در سینه دارم و بغضی  که گلویم را می فشارد

تمام وجودم سرد است ، سیاهی لحظه هایم کار سرنوشت است

من دیوانه چقدر ساده بودم ، من عاشق چقدر بیچاره بودم

نمیخواستم عاشق شوم ، قلبم اسیر رویاهایم شد

رویاهایی که با تو داشتم ، کاش یاد تو را در خاطرم نداشتم

خواستم تو را فراموش کنم ، فراموشی را فراموش کردم

خواستم اشک نریزم ، یک عالمه بغض در گلویم را جمع کردم

کلافه و بی قرارم ، مثل این است که دیگر هیچ امیدی ندارم

سادگی من بود که بیش از هرچیزی مرا میسوزاند،

کاش به تو اعتماد نمیکردم ، کاش تو را نمیدیدم و راه خودم را میرفتم

کاش لحظه ای که گفتی عاشقمی ، معنای عشق را نمیدانستم

همه جا مثل قلبم دلگیر است ، همه جا مثل چشمانم خیس است

همه جا مثل غروبها ، مثل پاییز و مثل این روزها نفسگیر است

همیشه میگفتم بی خیال ، اما اینبار بی خیالی به من گفت بی خیال

همیشه میگفتم میگذرد میرود ، اما اینبار گذشت و چیزی از یادم نرفت! 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت توسط مهرداد| |

روز به روز که میگذرد بیشتر عاشقت میشوم

این لحظه های عاشقانه که میگذرد بیشتر محو عشق بی همتای تو میشوم

کسی نیست مانند تو ، گرچه نمیگردم به دنبال یکی مثل تو،

اما اعتراف میکنم که یار وفاداری نیست در دنیا غیر از تو!

بگذار خیره شوم به چشمهای زیبای تو ،

نمیبخشم چشمهایم را اگر لحظه ای جز چشمانت خیره شوند به اطراف تو

روز به روز که میگذرد بیشتر قدر روزهایی که گذشته را میدانم ،

لحظه به لحظه با تو غنیمت است ، تمام روزهایی که گذشته مقدس است ،

بگذار تعظیم کنم در برابر عشق پاک تو...

کسی که نمیداند عشق چیست ، تو فهمیدی عاشق واقعی کیست ،

باز هم تکرار میکنم مثل تو در این دنیا نیست!

عزیزم قدر تو را بیشتر از همیشه میدانم ، همیشه وقتی میبینم تو را،

با تمام وجود دوست داشتن را از چشمانت میخوانم

نجات دادی مرا از زندان غمها ، زمانی که تنها بودم

عاشقانه صدا کردی مرا از آنجا که درگیر سکوت بودم

من که وقتی تو را دیدم مات و مبهوت بودم ، باور نمیکردم تو را به دست آورده ام،

باور نمیکردم  با تو به سرزمین عشق و احساس آمده ام

روز به روز که میگذرد ، مثل امروز ،از دیروز عاشقتر میشوم ! 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت توسط مهرداد| |

 

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی

با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی

همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل

ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ، 

ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست

ای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت

میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت، 

به وسعت دنیای بی همتایت

هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم  

در دریای خاطره های به یادماندنی

همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم

همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم

حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت،  

که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند

چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را

گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است  

که مرا به آتش کشیده است

همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،

چقدر قلبت زیباست...

چه بی انتهاست قصر عشق تو و من ،چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ،در کنار تو

تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر

میخوانمت تا دلم آرام بماند 

 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت توسط مهرداد| |

 

عشقم برای تو ، احساسم برای تو ، زندگی ام برای تو ، من هیچ نمیخواهم.
با قلب و احساس من بازی کن ، این قلب سرگرمی تو.
تو شاد باش ، من میسوزم ، تو بی خیال باش ، من میسازم.
در راه عشق تو مثل آتش سوختم و اینک نیز تنها خاکسترم بر جا مانده است.
خاکستری که تنها با باد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد.
در راه عشق تو چه سختی هایی کشیدم ، چه شکنجه هایی دیدم ،چه غم
و غصه هایی چشیدم ، و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم ، غرورم را شکستم
و از همه گناههایت گذشتم ، همه اینها فدای آن قلب بی وفای تو.
از آن سو تو از عشق سرد شدی ، از این سو من در عشق تو میسوختم
از آن سو تو بیخیال این دل عاشق من بودی ، از این سو من لحظه به لحظه
به یاد تو و دلتنگ تو بودم.
این دل من برای توست هر چه میخواهی آن را بشکن ، بشکن تا من نیز
همچنان بسوزم … سوختن در اتش عشق تو به من گرمای
یک زندگی پر از امید را میدهد.
تو در آن سو در آسمان به ستاره هایی که چشمک میزنند نگاه کن
من نیزدر این سو با حسرت به تو نگاه می اندازم و در حسرت آن
روزهایی مینشینم که در کنار هم بودیم ، عاشق هم بودیم ، و هیچکس
مثل ما همدیگر را دوست نمیداشت.
عزیزم تو با آرامش زندگی کن تا من نیز با آرامش تو عاشقانه زندگی کنم.
اگر با شکستن این دل من ، دیدن ان لحظه که در عشق تو میسوزم و
با عشقت میسازم تو را آرام میشوی ، حرفی نیست دلم را بشکن و با آن بازی کن.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت توسط مهرداد| |

چقدر احساس تنهایی می کنم.....



امسال از اون سالهاست
امروز از اون روزهاست
و من شدم از اون آدمها که فقط اسمشون آدمه!
هرسال عشقه محرم خفه م میکرد
تنها زمانی بود که دلم میخواست ........
از بچه گی عشق محرم داشتم
از همون موقع که با دوستم و داداشم میرفتیم تو دسته ها آب میدادیم به زنجیرزنها،موتور برق رو هل میدادیم،سوار شتر میشدیم!
ولی از وقتی بزرگ شدم....
داداشم راست میگه!
راست میگه که آب نیست وگرنه شناگره ماهری بودم!
خوبیه من که اگه خوبم یا میگند خوبم دلیله اینه که توی موقعیته بدی قرار نگرفتم،که اگه گرفته بودم از من بدتر روی کره ی زمین پیدا نمیشد!
حالم بده
خیلی وقته حالم بده!
دلم می خواد خوب باشم....
هرچه قدر هم دلت میخواد خوب باش،ولی حواست نیست که هفتاد سال عبادت،یک شب به باد میره!
دیگه من که هفتاد سال عبادت هم نداشتم ببین کجای کارم!
خدا همه جا حواسش به منه ولی من هی دارم فرار میکنم.فکر میکنم گرگم به هواست...باید من بدوم تا اون بهم برسه وبگیرتم!
چقدر همه چی واسم بی معنی شده!
احساس میکنم خدا توی من مرده!
گم شده!
خدا کوشی؟
خسته ام پر دردم....
پره درد وحوصله ی جانماز آب کشیدن هم ندارم!
توی وجودم ،دنباله دردم تا التماس کنم به خدا تا منو ببخشه!
خدا گم شدی!
خدا گمت کردم!
اولین شبه میرم عزاداری امام حسین(ع)،حالم بده
خیلی
حسابی گلوم درد میکنه وتازه یه آمپول نوشه جون کردم
ولی اصرار دارم برم
بامحمد و نغمه (دوستم) میرم.....
از سرکوچه دست میکشم روی پارچه ی سیاهی که روش اسم حسین وباز این چه شورش است نوشته
واسم مهم نیست که توی این همه آدم دارند چه جوری نگام میکنند که من از اول کوچه تا آخر کوچه فقط روی این پارچه ها دست میکشم و میرم .....
از سر کوچه دست میکشم روی نوشته ها وتوی دلم دنباله یه حس میگردم وقدم میزنم ومیخوام دلم رو زنده کنه!
توی دلم هیچی نیست
حالم داره از خودم بد میشه
دوربین رو بر میدارم واز دسته های عزاداری که رد میشند عکس میگیرم زل میزنم به پرچم سیاه روبه رو....
حالم خوب نیست
اصلا خوب نیست
پسره جوونی شیر گرم تعارف میکنه وبرخلاف میلم که از شیر متنفرم یه لیوان برمیدارم ومیخورم.....گلوم بدجور درد میکنه
دسته ها میاندو میرند وتوی من هیچ خبری نیست
فقط گریه میکنم،خدا منو پیدا کن.من گم شدم......
همیشه آرزو داشتم موقع محرم کربلا باشم....
نمیدونم چم شده نمیدونم این چه حال بدیه که امسال دچارش شدم ....
برام یه اس ام اس اومده بود نوشته بود :
يه جائيه تو دنيا همه براش مي ميرن تموم حاجتا رو همه از اومي گيرن بين دو نهر آبه ، يه سرزمين خشک شميم باغ و لاله اش خوشبو ز عطر مُشکه شباي جمعه زهرا زائر اين زمينه سينه زن حسينه ، يل ام البنينه ...
وقتی این اس ام اس خوندم .....................................................................
نمیدونم شاید اینقدر گناه کارم که امام حسین منو نمی طلبه کربلا.....
در آخر از همتون میخوام که....
برای بخشیده شدنم دعا کنید.........

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت توسط مهرداد| |

احمقانه ترین قسمت مراسم خواستگاری اون قسمتی هست که باید عروس و دوماده بعد از این برند و با هم حرف بزنند!
من نمیدونم قراره با این چندتا جمله به چه تفاهمی برسند.اون هم توی این دوره و زمونه ای که دروغ وریا مثل نقل ونبات پخشه!
شما از چه حیوونی خوشت میاد؟
گاو!
واااااااای چه تفاهمی!
چه نوع گاوی؟
اسرائیلی!
وااااااااااااااااااااااااااای چه تفاهمی!!!!!
شما آب را با لیوان میخورید یا با پارچ؟!
با دست!
وااااااااااااااااااااااااااااای چه تفاهمی!
شما میرید گلاب به روتووون با پای چپ میرید داخل یا با پای راااست؟
با کله!
وااااااااااااااااااااااااااای چه تفاهمی!
.
.
.
شما همون مرد رویاهای من هستید!
شما هم همون زن رویاهای من هستید!
مبارکه !دهنتون را شیرین کنید!
کی لی لی لی لی لی لی!
کوچه تنگه بلـــــــــه!امژگان قشنگه !بلـــــــــه!دست به موهاش نزنید و گرنه پدرتون را در میاره!دستت را بکش آقا!
والا ما که از این مراسم سر در نیوردیم!
اگه از قبل همدیگه را میشناختند ومیشناسند که این مراسم سوووری یعنی چه؟!اگر هم نمیشناسند نمیدونم چرا خودشون را گول میزنند با این چهارتا جمله که میتونه به هرصورت مسخره ای انجام بشه!اون هم در عرض نیم ساعت یا کمتر به این نتیجه برسند که به به چه تفاهمی!
اینقدر این قصه زیباست که حتی اگه شنیده باشین باز هم تکرارش دلنشینه

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به
ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پیر قصر
ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت :به هر یک از شما دانه ای میدهم،کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد... ملکه آینده چین می شود.دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند،اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیارزیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد
دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.شاهزاده توضیح داد :این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند :گل صداقت...همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!
-----------------
حالا تو ای دوره و زمونه چه دختر چه پسر تو مراسم خواستگاری چند درصد راست به هم میگن به نظرتون؟
همیشه همینطور بوده
خوبه که یادم نره
خوبه که یادت نره
خوبه که یادمون نره
حرف زدن رو که یه بچه ی دوساله هم بلده بزنه
هرچی علم و آگاهیت بیشتر جمله هات قشنگتر و جذب کننده تر! همچین کاره شاقی نیست! خرجش چهارتا کتابه فلسفی , عرفانی ،انسانی و همچین یه چرخ بین مردم زدن و یه خورده از ریز و درشته علایق و سلایق مردم سر در اوردنه!
بعد شروع کن به بلبل زبونی، فکر کن یه خورده احساسات و شعر اون هم از نوعه عاشقانه هم قاطیش کن، اگه چشمات رو هم یه کمی خمار کنی و بین جمله هات هر چند یه بار یه نفسه عمیق هم بکشی عالی میشه
کاره شاقی نکردی ها!هول برت نداره بابا!
ثابت کنین در عمل چی هستین کی هستی......

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت توسط مهرداد| |


برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  56438760798534209861.jpg
مشاهده: 1506
حجم:  19.5 کیلو بایت



هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

ایدوست من من آن نیستم که می نماید نمود آن پیراهنی است که به تن دارم .پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

آن منی که در من است در خانه خاموشی ساکت است و تا ابد همان جا می ماند
ناشناس و در نیافتنی
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی وهر چه می گویم بپذیری.زیرا سخنان من چیزی جز اندیشه های تووکارهای من چیزی جز عمل ارزوهای تو نیستند
هنگامی که تو می گویی" باد به مشرق می وزد"من می گویم:آری به مشرق می وزد زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه های من در بند باد نیست بلکه در بند دریاست
تو نمی توانی اندیشه های دریای مرا در یابی و من نمی خواهم که تو در یابی.
من می خواهم در دریا تنها باشم
وقتی که نزد تو روز است نزد من شب است.با این همه از رقص روشنایی نیم روزبرفرازتپه ها سخن می گویم.زیراکه تو ترانه های مرا نمی شنوی وسایش بال های مرا برستارگان نمی بینی.ومن نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی
می خواهم با شب تنها باشم
هنگامی که تو به اسمان خودت فرا میشوی من به دوزخ خودم فرو میروم.من نمی خواهم تودوزخ مرا ببینی شراره اش چشمت را می سوزاندودودش مشامت را می آزارد.من دوزخم رابیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی
می خواهم در دوزخم تنها باشم.
توبه راستی و درستی مهر می ورزی.ومن از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است.ولی در دلم به مهر تو می خندم گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی.
می خواهم تنها بخندم.
دوست من تو خوب و هشیار و دانا هستی.یا نه تو عین کمالی و من با تو از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم .گرچه من دیوانه ام ولی دیوانگی را می پوشانم
می خواهم تنها دیوانه باشم
دوست من تو دوست من نیستی ولی من چگونه این را به توبگویم.راه من راه تو نیست گرچه با هم راه میرویم دست در دست.
تا چندی دیگر من بر بال باد می اسایم و انگاه از ......................

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت توسط مهرداد| |

ماجرای مداد...



پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام.
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی. در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
*صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
*صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
*صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
*صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
*صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت توسط مهرداد| |

گرچه دوری ز برم همسفر جان منی

قطره اشکی در دیده گریان منی

این مپندار که یادت برود از نظرم

خاطرت جمع که در قلب پریشان منی

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت توسط مهرداد| |

. 

قلبی که تنها برای تو می تپد، تو هستی و به من نفس میدهی ، تو هستی و من جان میدهی ، نمیدانم میدانی وقتی آمدی چه حالی شدم ، همان لحظه که تو را دیدم از این رو به آن رو شدم ، از تنهایی رها شدم ، وابسته به چشمهای زیبایت شدم نمیدانستم چه کسی بودم ، تا کجا آمده بودم ، اما اینک میدانم مجنونی بیش نیستم ، مجنونی که عاشق قلب بی ریای تو شده است ، مجنونی که غرق در دل دریای بیکران قلب مهربان تو شده است
این احساسات تنها احساسیست که در قلب من هست و تنها برای تو هست
میدانم درک میکنی احساسات مرا ای تو که هم احساس با منی
جز قلبم که عاشقت هست چیزی ندارم که به تو تقدیم کنم ، این قلب هم مال تو است ، همین را هم فدایت میکنم
اگر با تو آغاز کردم به خاطر تو دل مهربان تو بود، به خاطر وفاداری و قلب بی ریای تو بود ، به خاطر این بود که مثل تو هیچ دل باوفایی نیست ، مثل تو کسی نیست که یک دل تنها را درک کند و همیشه وفادار بماند
تا تو را دیدم دیگر هیچکس جز تو را ندیدم ، از آن لحظه دلم زیر و رو شد ، در مستی چشمهای تو حالم خراب شد ، در کوچه پس کوچه های  سرزمین عشق با همان حال خرابم ، با همان قلب عاشق و همان چشمهای تارم که خیس شده بود از اشکهایم به در و دیوار میخوردم و فریاد میزدم من عاشقم ، عاشق فرشته ی نازم
تنها نگذار مرا که ای تو که دیوانه کردی قلبم را ، تنها نگذار مرا ای تو که دگرگون کردی حال مرا ، تنها نگذار مرا ای تو که اسیر خودت کردی ای دل تنهای مرا
اینک اگر دلم شاد است و تنها اشکهای شوق در چشمانم حلقه است به این خاطر است که هیچگاه حتی به بی تو بودن فکر نمیکنم! حتی یک لحظه فکر نبودنت به آتش میکشد دنیای مرا ، این آخرین راه است ، آزاد نکن از زندان قلبت مرا
بگذار اسیرت بمانم ، بگذار من دیوانه همچنان دیوانه ات بمانم
بی خیال تا دلت میخواهد از من دیوانه بخند ، تا دلت میخواهد با دلم بازی کن ، تنها باش در قلبم ، تنها باش در کنارم ، تا بدانم هستی و آرام باشم ، تا بدانم مال منی و همیشه خوشحال باشم !
اینک قلبم تند تند میتپد ، دلم برایت تنگ شده ، اشک از چشمانم میریزد ، کاش بودی میدیدی حقیقت است ، با تو بودن غنیمت است ، بگذار بگیرم دستهای گرمت را ، به خدا خیلی دوستت دارم ، تمام حرفهایم از روی صداقت است
باور ندارم با تو هستم ، باور ندارم تو را ندارم ، کاری کن که باور کنم به آرزویم رسیده ام ، کاری کن که باور کنم همیشه تو را خواهم داشت و همیشه در کنارم خواهی ماند.عزیزم آرامش را به من هدیه بده!
آرامش من تویی ، آرامش من همیشه با تو بودن است ، روز مرگ من روز بی تو بودن است
هستم تا هستی ، هستم تا در کنارم هستی ، هستم تا لحظه ای که در قلبت باشم ، محال است بی تو حتی یک لحظه نیز زنده باشم !
این بود احساساتی که در قلب من بود ، تمام این کلمات عاشقانه به عشق این بود که تو در قلبمی و قلبم با هر تپش به تو میگوید که دوستت دارد
فریاد میزند دوستت دارد ، باز هم میگوید دوستت دارد
تا بشنود از سوی تو این کلمه را ، تو هم بگو دوستم داری تا بشکنم باز هم این سکوت عاشقانه را ، تا غوغا شود درون قلبم عاشقم ، تا آرام شوم باز هم با شنیدن این کلام عاشقانه ات .... .

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت توسط مهرداد| |

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری،دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که 

نمی بینمت.سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام.من مبهوت ماندم که چگونه این همه

زمان را صبورانه گذرانده ای!؟ من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...دیگر

زبانم ازگفتن جملات هراسیده است.و دستهایم بیش از هر زمان دیگرنام تو را قلم می زنند.و

در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم، نگاهت را جادویی

می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی.. می خواهمت هنوز ؟؟؟ گاه چنان آشفته

و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند، اما بازهم درآخرین لحظه تکرارمی کنم

که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرد،می خواهمت هنوز،حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.هیچ

بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه هایم بشوید.و اینها برای یک عمر سر خوش

بودن و شیدایی کردن کافی است.به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

 

دلتنگت شده ام به همین سادگی

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت توسط مهرداد| |

 

گاهی دلتنگ میشم برای همه خاطرهای ریز و درشت

گاهی از حس غریبی سرشار میشم

گاهی من پر میشم از بغض میرسم به خلوت گریه

ولی باز تو رو دارم عزیز دلم

من تو رو دارم نفسم که بی تو زندگی حتی یه لحظه میخوام نباشه

نبودنت پیشم حتی یه لحظه نفس هامو به شماره میندازه

هیچوقت فکر نکن من میتونم جایی باشم که تو نباشی

چون واسه من چیزی جز عذاب نداره اینو باور کن

بدون تو به کدوم سفر برم که خوش باشم

وقتی همه دلخوشیم تویی

وقتی پناه و تکیه گاهم تویی

اوج خوشبختی من آروم گرفتن تو آغوش گرمته،اینو بارها گفتم.

اگه از حس دلتنگی گفتم واسه اینه که هیچ کسی را جز تو واسه شنیدن حرفام محرم نمیدونم

آخه همه دارو ندارم تویی

واست گفتم چون دلدارمی و باید رسم امانتو به جا بیارم و از حال و روزش با خبرت کنم

هر چند میدونم نگفته هم از دلم خبر داری

پس گفتم واسه نوازش دستات

واسه دوست داشتن دوست داشتنت

واسه حس خواستنت

که همه لذت من تو وجود تو خلاصه شده و بس...

........

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت توسط مهرداد| |

 

كافه شلوغ................همه دونفره با عشقاشون......

يه دور توي كافه چرخيدم تا جايي پيدا كردم واسه نشستن.

يه ميز سه نفره......رو يكيش كيفم و گذاشتم رو يكيش نشستم صندلي روبه روم خالي موند......انتظار بودنت رو ميكشيد

خيلي جالب بود هيچكي جز من اونجا تنها نبود خودم خجالت كشيدم..... بدش يكي دونفري اومدن تنها نشستن خب يكم خوشحال شدم گفتم آخيش فقط من تنها نيستم طولي نكشيد كه اونا ام شدن دو نفر.......صداي خنده هاشون پر شده بود تو كافه يه بغض عميقي گلوم و فشرد تا كه شنيدم يكي گفت چي ميل دارين....؟منو رو هر چقدر گشتم نميدونستم چي بگم.آخه من فقط واسه زنده كردن خاطرات خوبمون اونجا رفته بودم......بهم گفت چرا تنهايي..؟گفتم خيلي وقته تنهام......گفت اجازه هس بشينم ؟گفتم بفرماييد.....گفت ميتونم باهاتون بيشتر آشنا شم گفتم نه شرمنده......گفت اوكي.....حالا چي شد دوست پسرت كجاس نيومده.....با بغض گفتم جدا شديم......كه.تنها اومدم.............گفت نگران نباش ما و بچه هاي كافه هستيم پيشت......خودش فهميد حالم گرفته س گفت اوكي مزاحمتون نميشم.....رفت.....

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت توسط مهرداد| |

 

yprog4sw8mc50fxl25.jpg

براي خوشبخت بودن، فرش قرمز لازم نيست. دفتري پر ز ورق، نمره بيست، يا اسكناس هاي هــــــــزاري، لازم نيست. لباسي پر ز طلا، لازم نيست. به خدا، لازم نيست! نيازي به فرياد حوادث نيست. موسيقي باران، براي دلخوشي كافيست. سلامي به پدر، نگاهي به خواهر كافيست. يراي خوشبخت بودن، آغوش گرم يك مادر كافيست. سواري روي موج خيال، نشستن كنار يادگاريها، رفتن ميان خاطره ها كافيست. براي خوشبخت بودن، يك احساس كوچك خوشبختي كافيست، يك لبخند كافيست ، يك دلتنگي عاشقانه كافيست ، يك دعا كافيست ، يك بوسه كافيست .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت توسط مهرداد| |


Design By : Night Skin






Powered by WebGozar